X
تبلیغات
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
به یاد آرزوهایم

به یاد آرزوهایم
 
انسان نیازبه « انتخاب » سرنوشتش دارد ، نه « پذیرش » آن .

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 توسط مژده



و من دایره های روحم را کشف کردم:

پنج دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم.

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند. و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود، نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم.

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم. گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند. به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند. نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد. و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی. در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را «تو» می کند را ازدست بدهی.

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی. به همین دلیل بسیار مهم است که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند. حتی گاهی بیشتر از آنچه که خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی. در مواجه با افراد از خودت بپرس این فرد چه حسی در من ایجاد می کند؟ در کنار او می توانم خودم باشم؟ با او می توانم رو راست باشم؟ می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟ در کنار او احساس راحتی می کنم؟ وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟ و وقتی می رود چه حالی می شوم؟ وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟ آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

فلسفه وجود این 5 دایره، *شناخت* است، نه پیش داوری!

پس با خودت روراست باش! با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن. و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد هر روز زمانی را می گذرانی باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی. 

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود. از خودت بپرس در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند. بااین افراد و در کنار آنها،قدرتمندی. ارزشهای مشترک با آنها داری. و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی. دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند: مربیان... آموزگاران. و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند. بیرون رفتن و خندیدن. چیزی به تو اضافه نمی کنند ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی.

دایره سوم همکاران و اقوامند. و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند. و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی. هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی. و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند. افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر.

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست! آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند. افراد این دایره لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستند. حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی. افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند. در کنار آنها نمی توانی راحت باشی. و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی.

دایره آخر جای دورتــــــــــرین افراد است. جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند، کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند. و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی.

خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی. اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند. مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند. نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی. یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند.

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن! چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد. و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی!

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی!

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم. انتخاب با توست...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم. و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند. این یکی از حقایق عجیب زندگی است، و اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 توسط مژده

 

ﺗﻮ ﯾﮏ ﺯﻧــﯽ

ﻧﻪ ﯾﮏ ﻣﻮﺟـﻮﺩ ﺗﺎﺑـﻊ ﻧﻪ ﯾﮏ ﺿﻌﯿﻔـﻪ

ﻧﻪ ﯾﮏ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻧﻘﺎﺷـﯽ ﺷﺪﻩ، ﻧﻪ ﯾﮏ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﺘﺤﺮﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﺸـﻢ ﭼـﺮﺍﻧــﯽ،


ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﯽ ﻣﺰﺩ ﺗﻤـﺎﻡ ﻭﻗﺖ، ﻧﻪ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﺟﻮﺟـﻪ ﮐﺸـﯽ

ﺗﻮ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﮕﻮﻧـﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﺑﺎﺷﯽ ،

ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﯿـﺎﺯﺍﺭﯼ

ﻓﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺼﻮﺭﺍﺕ ﮐـﻮﺭ،

ﻫﻨﺠﺎﺭﻫﺎﯼ ﻧﺎﻫﻨﺠـﺎﺭ، ﺗﻘﺪﺳﺎﺕ ﻧﺎﻣﻘـﺪﺱ !

ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺧﯿﺎﻧـﺖ ﮐﻨﯽ،


ﺑﯽ ﺗﻔـﺎﻭﺕ ﻭ ﺑـﯽ ﺍﺣﺴـﺎﺱ ﺑﺎﺷـﯽ، ﺑﯽ ﺍﺩﺏ ﻭ ﺷﻨﯿـﻊ ﺑﺎﺷﯽ،


ﺑﯽ ﻣﺒـﺎﻻﺕ ﻭ ﮐﺜﯿـﻒ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﮔﺮ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﯿﺴﺘـﯽ ،


ﻧﺨﻮﺍﺳﺘـﻪ ﺍﯼ ﻭ ﻧﻤـﯽ ﺧﻮﺍﻫـﯽ ....!

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 توسط مژده


ما در کشوری زندگی میکنیم که قدرت مطلق در دست زنان است


و مردان

ما انسانهایی منفعل وبی اراده هستند که هیچ نقشی در هیچ جا ندارند !!!!چرا ؟؟


image017



در ایران زن اگر حجاب نداشته باشد،مرد نمی تواند خود را کنترل کند

زن نباید تحصیل کند تا توازن جامعه برقرار باشد و مرد بدون منحرف شدن

درس بخواند !

زن نباید شاغل باشد تا بنیاد جامعه محکم باشد و مرد منحرف نشود

زن نباید استقلال مالی داشته باشد تا صرفه جویی در خانه باشد و هزینه

اضافی پیش نیاید تا مرد خانه منحرف نشود !


زن بایدلباس تیره و3 سایز بزرگتر با کفش بسته و بدون پاشنه بپوشدتا مرد

منحرف نشود !

زن نباید به قهوه خانه و تریا برود وسیگار بکشد تا مرد منحرف نشود ! زن

نباید با مرد همکلام و همکلاس بشود تا مرد منحرف نشود !

زن آگر در محل کار (اگر بشود کار کرد !) با مدیر حرف بزند، ریشه ی کار

فاسد میشودچون مرد منحرف شده است !

زن به جشن و مهمانی و دکتر و ... نرود تا مرد منحرف نشود



زن لاک و عینک نزند چون مرد منحرف میشود و بنیان جامعه از هم می

پاشد زن رانندگی نکند تا مرد منحرف نشود !

زن در تلویزیون هم باید کاملاً پوشیده و ساده باشد تا مرد منحرف نشود !






مانکن فروشگاه ها باید بی سرو با حجاب وبدون برجستگی باشند تا مرد

منحرف نشود !

زن خبرنگاری و نویسندگی و عکاسی نکند تا دستگیر نشود و مرد منحرف

نشود !

زن مهریه نگیرد تا به مرد فشار نیاید و او را طلاق بدهد و یکی دیگر بگیرد تا

منحرف نشود!

زن دوچرخه سواری نکند تا مرد منحرف نشود




با این قوانین میبینیم که مردان فاقد قدرت و اراده و فکر هستند و کشور در

دست زنان است و زنان میتوانند با کمی شل کردن گره شال خود تمام

نظام اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه را در دست بگیرند

تبریک به قدرت بی حد و مرز زنان

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 توسط مژده

با توام

ای لنگر تسکین!

ای تکان‌های دل!

ای آرامش ساحل!

با توام

ای نور!

ای منشور!

ای تمام طیف‌های آفتابی!

ای کبود ِ ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!

با توام

ای شادی غمگین‌!

با توام

ای غم!

غم مبهم!

ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش!

اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

اما باش!



قیصر امین‌پور

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 توسط مژده







هجده سالم بود و دغدغه عشق، جنس مخالف و سکس مغز من را مدام مثل همه هم نسلی های من اشغال می کرد. رابطه عشق و سکس سر خط حرف های همه هم نسل های من بود که در خانواده ها ی نسبتا فرهنگی بزرگ می شدند. آن روز ها من هر کتابی که می توانستم گیر بیارم که از این راز انسانی پرده هایی را کنار بزند، می خواندم. از حافظ و سعدی گرفته تا فروید ،یونگ میلان کوندرا و هر چی که تویش از عشق و سکس حرفی جدی برایم داشت.. ولی هیچ فایده نداشت، وضع خوب نبود! داشتن یک رابطه جنسی عادی برایمان درست تعریف نشده بود وامکان هم نداشت. فرض بر این بود که باید تا ۲۷-۲۸ سالگی درس می خواندیم، دکتری، مهندسی می شدیم تا بلکه عشق و سکس را برای همیشه از آن خود می کردیم.


دانشگاه برایمان جایی شد که آن جا می توانستیم این موجود های عجیبی را که خداوند برای آرامش ما خلق کرده بود را کمی از نزدیک ببینیم..بنابر این تلاش می کردیم که دانشگاه های تهران، آن هم خوب هایش قبول شویم، چون فکر می کردیم عشق و سکس های بهتر و فهمیده تر ی آنجا می توانیم پیدا کنیم..عشق را از شعر حافظ، سعدی ،نظامی و داستان آن عاشق زرد روی که ابو علی سینا وصل یار را تجویز کرده بود برای شفایش ، فهمیده بودیم، و از قصه های لیلی و مجنون، که معلم ادبیات آخر کلاس تعریف می کرد و ما هم با ولع گوش می دادیم . خودمان را جای مجنون می گذاشتم که چه سختی ها که باید بکشیم در راه عشق و چه کوه ها که نباید بکنیم همچو فرهاد.

 سکس را هم از فیلم های پورنو،نیمه با اضطراب و ترسی لذت بخش یاد گرفتیم..الان که به آن روز ها فکر می کنم گریه ام می گیرد، که ما باید بین آن عشق و آن سکس رابطه بر قرار می کردیم..هر جوری که شده بود ، این رابطه را بر قرار کردیم و نتیجه این تلفیق، ذهن بیمار مالیخولیایی نسل من از عشق و سکس شد. بیشتر ماها  هنوز ازدواج نکرده ایم با اینکه ۲۷-۲۸ را رد کردیم و دکتر و مهندس شدیم .آن ها یی هم که ازدواج کردند، خوب نیست وضع شان!

اما داستان این قدر ها هم برای من سیاه نبود ، آن روز ها میان همه آن کتاب هایی که خردیده بودنم، کتابی خریدم در باب عشق به اسم “ضیافت افلاطون” الان یادم نیست که مترجم که بود، شاید مجتبی مینوی. آن کتاب روایت خطابه های ۱۰ فیلسوف در یونان قدیم بود که از زبان افلاطون که آن زمان شاگرد سقراط و تدارکاتچی آن مجلس بود ،روایت می شد.


آن کتاب در زمان ریس جمهور خاتمی چاپ شد. آن کتاب مقدمه ای داشت که من را نجات داد. ۵ صفحه کتاب من را نجات داد و از همان زمان ارادت من به کتاب صد چندان شد بعد ها دیدم که در چاپ های بعدی آن مقدمه حذف شده است، که البته قابل پیش بینی بود. آن ۵ صفحه به طور خلاصه می گفت که در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن .


 انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند ما بقی کتاب هم با خطابه های فلسفی در مورد چیستی عشق دنبال می شد و درست همان جا که دیگر فکر می کردی سقراط به عنوان آخرین کسی که می خواهد در مورد عشق سخن بگوید چه می خواهد بگوید در حالی که دیگران همه چیز را گفته اند.. سقراط شروع به حرف زدن می کرد و تمام موهایت سیخ می شد و همانند کوهنوردی که به یک آبشار پر هیبت می رسد، پاها یت از حرکت می ایستاد و همه تن چشم، هیبت آبشار را نظاره می کردی


“در آخر افلاطون می گوید ، بعد ها که به سقراط نزدیک تر شدم در خلوتی از سقراط پرسیدم، که تو آن فهم از عشق را از کجا به دست آورده ای ؟ که سقراط پاسخ می دهد: :” از زنی خردمند.و این می شود آس دلی که سقراط رو می کند و راه فهم عشق را برای انسان برای ابدیت یک تاریخ نشان می دهد بعد از این کتاب دیگر هیچ کتابی در مورد عشق و سکس نخواندم .

همه آموزه هایم از حافظ و سعدی ،مجنون و فرهاد و لیلی و شیرین و فیلم های پورنو و نیمه را به دور ریختم و تا آنجا که توانستم با زن ها دوست شدم حرف زدم، دوستشان داشتم از آن ها جدا شدم، و الان دوستان زن زیادی دارم که فارغ از همه خط کشی های غیر انسانی ، دوستشان دارم، دلم برایشان تنگ می شود. بیشتر، زن ها را می فهمم . حالا می خواهند سیم خاردار بکشند، جدا کنند !


چرا که فایده های زیادی دارد که الان شاید بهتر یاد آوری شده باشد آن فایده ها !..

!رفقا، با زن ها و مرد ها دوست شوید تا جایی که می توانید! یک روزی هم زیبای دوست داشتنی خودتان را پیدا می کنید! پیدا هم نکردید هیچ اشکالی ندارد ، دیگر زیبایی در نگاه و قلبتان وجود دارد


--

.: Weblog Themes By Pichak :.


داغ کن - کلوب دات کام
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ