
می بینی در این ارتفاع زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام ؟!
به خودم می گویم :
بی خیال نوشتن
بی خیال تو...! بی خیال توی بی خیال !
...
عزیزم !
هیچ اتفاقی نمی افتد !
همان طور که تا امروز نیفتاده است !
اگر من بی خیال تو بشوم ،
اگر تو خودت را از من دریغ کنی ،
اگرمن به دریغ کردن های تو لج کنم
و بی خیالت بشوم ، ( حتی به ظاهر!)
اگر..... اگر .... و اگر هزار تا اگر دیگر جا خش کنند ،
در زندگیمان
هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی که به
عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند !
فقط در قرن های آینده
یک حسرت در دل تو
و یک داغ در دل من
می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتنمان !
من نمی دانم بار دیگر که به دنیا بیایم
لبخند گرم تو ، کجای زندگی من پرسه می زند
تو که میدانی من چقدر دوستت دارم
تو که میدانی من چقدر دوستت دارم
تو که میدانی من تو را ترجیح داده ام به ...
بگذریم !
تو که میدانی ؟!
پس حرف حساب بهانه هایت چیست ؟!
بگذریم عزیزم !
سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان !
روی خوش طعم غرورت را ببوس !
لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رسانند !
وعده دیدارمان باشد رأس ساعت پشیمانی
بی شک
او بی من هم خواهد زیست
من نیز بی او به یقین خواهم زیست
زندگی
این خود زندگی ست که لب چشمه
عطشناک می ماند ...
لب من با خنده
و دلم با شادی
با همه بیگانست !!